مرنجانم تو ای آیینه من خود نیز می دانم

شاعر : سمیرا اسلامی

مرنجانم تو ای آیینه من خود نیز می دانم
چو سنگی در مسیر رود آزاد و به زندانم

مخواه اینگونه چون سایه به دنبال تو راه افتم
من آن موجم صدف را در دل اندوه می کارم

بگو حرف دلت را،نه،نگاهی گر کنی کافی
که من حرف دلت را از دو چشمت خوب می خوانم

زبانت زخم می کارد نگاهت سخت می تازد
تو لشگر می کشی بر من و بی سرباز می مانم

قفس بن بست و راه آسمان بی ابر آبی رنگ
درختم پای در خاک و سرم در اوج،می دانم

بیا ای عشق دنیای مرا آتش بزن بگریز
بیا یک بار دیگر آه رو کن باز دستانم