غزل ۱

شاعر : سمیرا اسلامی

آنقدر دیر آمدی کز چهره ات نشناختم
من که عکست را همین دیروز دور انداختم

آرزویم را به نابودی کشاندی شک نکن
روی آوار نگاهت خانه ام را ساختم

آه دانستم پشیمان می شوی گویی به من
بازی چشم تو را عمریست هر شب باختم

آشنا،غمگین مشو از طعنه چشمان من
آخرین تاوان جرمم را چه بد پرداختم

همدم تنهایی و همصحبت شبهای سرد
من که مثل چهره ات قلب تورا نشناختم