چشم به راه - مصطفی رحیمی نیا
چشم به راه
شاعر : مصطفی رحیمی نیا
در اتاقی که پراز ولوله ی تنهایی است !
وکسی نیست که افکار مرا،
آنچنان که دلش میخواهد نقد کند…..
به تو می اندیشم.
من و شبهای پر از غربت وغم ،
آنچنان خو کردیم…..که تو از فکر به آن می ترسی!!
نه از آنسو که مرا درک کنی ،
نه….
-من نمی دانم ،شاید….روزی من گناهی کردم ،
که تو در عاقبتش همراهی!!!
و عجب خاطری امشب دارم ،
چار سوی ذهنم ،
به تو بر می گردد….!
سینه ام مملو از تاریکی است،
ودلم یخ زده از بعد میان من والطاف خدا.
گرمی دستان کسی ،شاید…
گرم کند قلب مرا.
صبحدم….چشم براهم…..!
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۹۱/۱۱/۰۷ ساعت 12:24 توسط محمد مرفه
|
گاهی گمــان نمـی کنـی و مـی شـود