چشم به راه

شاعر : مصطفی رحیمی نیا

در اتاقی که پراز ولوله ی تنهایی است !

وکسی نیست که افکار مرا،

آنچنان که دلش میخواهد نقد کند…..

به تو می اندیشم.

من و شبهای پر از غربت وغم ،

آنچنان خو کردیم…..که تو از فکر به آن می ترسی!!

نه از آنسو که مرا درک کنی ،

نه….

-من نمی دانم ،شاید….روزی من گناهی کردم ،

که تو در عاقبتش همراهی!!!

و عجب خاطری امشب دارم ،

چار سوی ذهنم ،

به تو بر می گردد….!

سینه ام مملو از تاریکی است،

ودلم یخ زده از بعد میان من والطاف خدا.

گرمی دستان کسی ،شاید…

گرم کند قلب مرا.

صبحدم….چشم براهم…..!