تجسم یک رویا

شاعر : محمدرضا لطفعلی آینه

شهرِ ما تصویری از گناه شده . آدما به فکرِ کشتن و قصاص
سَرِ هر شقایقی بالای دار . دنیا جنگلِ بی قانون واسه ماس

عشق و مهربونی زورکی شده . همه جا وجود تزویر و ریا
هر کدوم از عابرای شهرِ دل . طعمه ی مترسکای بی حیا

نرخِ تن اندازه ی یه لقمه نون ، مرکز اصابت تیرِ هوس
کفترای زخمیِ دلای ما ، به فکرِ رها شدن ازین قفس

خونه های سنگیِ سکوت ما ، سنگرِ بی سرپناهِ شب شدن
چشمای بی مهرِ این آدمکا ، بیشتر از گذشته بی ادب شدن

نگاها از پشتِ پنجره دیگه ، مثه جغدِ کور از رو غرض شده
با وجودِ این دلای آهنی ، سرنوشتِ آدما عوض شده

حالا با وجود اینهمه عذاب ، وقتشه من و تو از عشق بخونیم
قدرِ لحظه های عمر و بدونیم ، همیشه کنار هم “ما” بمونیم

با مرگِ ستاره های آسمون ، شبِ ما طلوعِ فردا نمیشه
تا خدای مهربونمون نخواد ، قصه ی خوشبختی معنا نمیشه