او

شاعر : حسین دبیری

حالا که باران می بارد

دلم از من می پرسد

او کجاست ؟

خواب مانده سوالش

مثل ساعت بچگیم

دوباره می پرسد او کجاست ؟

اخم می کنم

تا بفهمد

شسته ام او را

در اشک های آن شب سردم

آنوقت که مرا در عمق نگاهش پژمرد

او را روی سنگ فرش های خیابان رها کردم

تا یادم نرود

که نه هوا هست

نه پنجره ای که بخواهد

رو به لبخند گل میخک باز شود

همه احساس مرا

سایه من با رفتن او با خود برد