آن روزها

شاعر : میثم خالدیان

کوچک که بودم

آرزوهای بزرگی داشتم

بادی که از فرفره­های کاغذی عبور کند

از تمام نسیم­های جهان قشنگ­تر وزیده است


آن­روزها جریمه­های مدرسه را هم

دنباله­های بادبادکی با خود برد

که از رقص­های نخ­نما فراری بود

با مشق­های نانوشته اما

هرگز نفهمیدم

کی از آرزوهایم بزرگ­تر شدم


حالا هر روز صبح

روبه­روی آیینه می­ایستم

هفت­تیرم را بیرون می­کشم و… بنگ

بعد

مثل تمام آدم­بزرگ­های این خیابانِ خاکستری

لبخندهای تلخی برای تعارف به همشهریان محترم دارم

و دست­هایم از پشت دست­کش

و چشم­هایم از پشت عینک

واقعن دروغ­های خوبی بلدند…

اما با جای یک گلوله در پیشانی چه باید کرد؟


کوچک که بودم

هیچ­گاه در آیینه شلیک نمی­کردم

حتا با تفنگ پلاستیکی…