آن روزها - میثم خالدیان

آن روزها
شاعر : میثم خالدیان
کوچک که بودم
آرزوهای بزرگی داشتم
بادی که از فرفرههای کاغذی عبور کند
از تمام نسیمهای جهان قشنگتر وزیده است
آنروزها جریمههای مدرسه را هم
دنبالههای بادبادکی با خود برد
که از رقصهای نخنما فراری بود
با مشقهای نانوشته اما
هرگز نفهمیدم
کی از آرزوهایم بزرگتر شدم
حالا هر روز صبح
روبهروی آیینه میایستم
هفتتیرم را بیرون میکشم و… بنگ
بعد
مثل تمام آدمبزرگهای این خیابانِ خاکستری
لبخندهای تلخی برای تعارف به همشهریان محترم دارم
و دستهایم از پشت دستکش
و چشمهایم از پشت عینک
واقعن دروغهای خوبی بلدند…
اما با جای یک گلوله در پیشانی چه باید کرد؟
کوچک که بودم
هیچگاه در آیینه شلیک نمیکردم
حتا با تفنگ پلاستیکی…
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۹۱/۱۱/۱۴ ساعت 19:43 توسط محمد مرفه
|
گاهی گمــان نمـی کنـی و مـی شـود