امروز صبح سر به بیابان گذاشتم - ساجده جبارپور

امروز صبح سر به بیابان گذاشتم
شاعر : ساجده جبارپور
در بقچه ام شکوفه و باران گذاشتم
امروز صبح سر به بیابان گذاشتم
بی خود به انتظار جنونم نشسته ای
در راه عقل چند نگهبان گذاشتم
گفتی که دوستت...ننوشتی نداشتی
این حرف کهنه را سر هذیان گذاشتم
عمری که سوخت پای دلت قابلی نداشت!
هرچند من برای تو از جان گذاشتم
من مادری فقیرم و فرزند خویش را
با درد نان کنار خیابان گذاشتم
حرفی که نیست ، میروم از خانه ات
بیا! این هم کلید! داخل گلدان گذاشتم
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۹۱/۱۱/۱۴ ساعت 19:48 توسط محمد مرفه
|
گاهی گمــان نمـی کنـی و مـی شـود