که تو آبستن هیچ و پوچ های خودت هستی

شاعر : علیرضا رضایی

آنقدر خسته مي شوي
كه هيچ باراني نمي شويد
غرغر ذهن بي افسارت را
دلت مي خواهد بروي بالاي آسمانها
خودت را از دور ببيني كه كوچك
هيچ اين عالمي و خود را
همه مي پنداري
بعد سقوط كني
از قله هاي غرور
تا همين جاي حقيقت محض روزگار
بعد همان صبح بي خيال
كه گنجشكان سر به هوا
سوت مي زنند
در آغوش اين واقعيت بيدار شوي
كه تو
آبستن هيچ و پوچ هاي خودت هستی ....