زمستانی که در کاهگلی ها تیر می کشید

شاعر : محمد صارمی شهاب

کبریتمان به تاق می افتاد
در بی خیالی نیم سوز فرش ها
در میان دود غلیظ قلیان خانه ی آبادی

کمر باریک ها
در میان اندام ترک خورده ی انگشتان پیرمردها
پر و خالی می شدند
بی خیال زمستانی که در کاهگلی های هزاران ساله
تیر می کشید
و در ترک دستان دختران چشمه
درد می چکاند

فقط کافی بود
کبریتمان به تاق بیفتد
و رادیوی ترانزیستوری
در خس خس سینه های غبار گرفته
نوبهار دلنشین بخواند
تا تعبیرهای شاعرانه از سورت سرمای دی
در ازدحام ذهن مان نقش ببندد

اما درد پیچیده در شیار کاهگلی ها
این بار شاید زخم رستمی بود
که دلش نمی خواست
در بی خیالی قهوه خانه ها به چاه بیفتد

یا دردی قد کشیده
در کمرگاه رخشی
که به کره اش نیاموزد ایستادن و اشک ریختن را
یا حتی سهرابی
که نمی میرد
نمی خواهد بمیرد
حتی به خنجر نیرنگ پدری
که تعبیر شاعرانه ی قلیان خانه ها شده است