احساس - عسگر بهمن یار
احساس
شاعر : عسگر بهمن یار
در گیر و دار غم همچو پرنده ای در اوج بی کسی
با خاطرات دور ، شب را بدون تو ، پرواز می کنم
از شهر ظلمت کابوس های تار ، رد می شوم تو را
با نغمه ای حزین ، عشق و چکامه را آغاز می کنم
ای غایب از حضور ! ای راه بی عبور! ای آفتاب گرم !
امشب بدون تو ، در کوره فراق ، می سوزد اشتیاق
لبهای وسوسه در جستجوی تو ، خاموش می شوند
می بارد همچنان از چشم های من ، باران عاشقی
دستان گرم تو ، در غربت غزل ، آغوش می شوند
ای روشنا چراغ ! ای ذهن کوچه باغ ! ای دستهای نرم !
با چشم های تو شعری سروده ام ، بی وزن و قافیه
پرسیده ام تو را از سطر سطر عشق ، از باور خزان
بانوی شعر من! من بی تو زیستم همواره دردمند
تلخی شعر من شیرینی غم است ، با من بمان ، بمان!
ای روزن خیال ! ای عشق بی زوال ! ای آبروی شرم !
تقدیر تلخ من ، با رفتنت عجین ، با خستگی رفیق
زندان عاشقی با قفل عشق تو ، زندان بی کلید
هر روز عاشقی در حسرتت گذشت ، ای نازنین من!
افسوس زندگی چیزی نبود جز …شبهای بی امید
ای غایب از حضور ! ای راه بی عبور! ای آفتاب گرم !
گاهی گمــان نمـی کنـی و مـی شـود