بهار آبی

شاعر : فرزانه دانش

دیدم که یکی دانه ی کوچک ز دل خاک
آمد به جهان ماورای دل خاک
هی گفت فغان از دل پوک این اهالی
ای داد از این زمین خالی
ای کاش شود گل و بهاری
گر سبز شود ،همه بروییم
گر نرم شود،همه بگوییم
گر باز شود، همه در آییم
گر خشک شود،یکی بروید
گر سرد شود،یکی بماند
گر دوست شویم،زمین بماند
آب و گل و سروش بنوازد
روئیدن گل در این بیابان
آزاد کند کلاف دل را
آباد کند زمین،هوا را
روئیدن گل در این حوالی
آغاز کند بهار آبی
آغاز شد بهار آبی
آشوب کنید دلان آبی