داستان زنیور - عبدالجواد صادقی حسن آبادی

داستان زنبور
شاعر : عبدالجواد صادقی حسن آبادی
نزد قصاب نیش یک زنبور
در غلافی نهان بود مستور
گرشود تکه تکه ،با چاقو
نزند نیش و می رود در گور
نیش زنبور را زبان پندار
گیر قصاب راخدای غفور
رزق و روزی به دست او باشد
همچو زنبور قصه باش صبور
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۱/۱۱/۱۷ ساعت 19:9 توسط محمد مرفه
|
گاهی گمــان نمـی کنـی و مـی شـود