داستان زنبور

شاعر : عبدالجواد صادقی حسن آبادی

نزد قصاب نیش یک زنبور
در غلافی نهان بود مستور

گرشود تکه تکه ،با چاقو
نزند نیش و می رود در گور

نیش زنبور را زبان پندار
گیر قصاب راخدای غفور

رزق و روزی به دست او باشد
همچو زنبور قصه باش صبور