ارادت دوست

شاعر : محمد روحانی

همیشه چشم به راهم که یار می آید
به بی قراری دل ها ، قرار می آید

دچار یخ زدگی های فصل سرد مباش
خزان رسیده به پایان ، بهار می آید

من و تو حاصل یک نسل فطرت پاکیم
همیشه گوهر پاکی به کار می آید

غروب آخر خورشید نیست ، فردا نیز
طلوع تازه ای از هر کنار می آید

درخت را بنگر در هزار ساله ی باغ
هزار بار به این برگ و بار می آید

همین که دل به تماشای دوست خندان است
نشانه ایست که آن رهگذار می آید

صدای کوچ پرستو نشانه ای دگر است
که یار پرده نشین آشکار می اید

گناه را چه کنم شرم دارم از روزی
که با شرایط آهو ، کنار می آید

امید را منه از دست تا ارادت دوست
به روزگار پس از روزگار می آید