زیر پای لحظه ها - احمد فرجی
زیر پای لحظه ها
شاعر : احمد فرجی
وقتی که پاییز می آد و برگ ها
بی صدا یکی یکی زرد می شن
تو هجوم بادای سرد خزون
کوچه باغامون پر از درد می شن
وقتی که برف می آد ، تو کوچه ها
ردپای آدما جا می مونه
ننه سرما قصه های تلخشو
برای بچه های شب می خونه
وقتی که بهار می آد و با نسیم
زلف گندامو رو شونه می کنه
گوشه ی ایوون خونه های ما
چلچله می آد و لونه می کنه
وقتی که بهار می آد و غنچه ها
بی صدا یکی یکی باز می شن
قاصدک ها با بال سپیدشون
عاشق رفتن و پرواز می شن
وقتی که رودخونه ها جاری می شن
دلشون می خواد به دریا برسن
شاخه ها لباس نو تن می کنن
تا به مهمونیه فردا برسن
وقتی که بارون می آد و کوچه ها
پر موسیقی احساس می شن
کوچه باغای قشنگ « شهریار»
پر از بوی گل یاس می شن.
وقتی که ابرای بی قراریا
توی آسمون دل پا می ذارن
دونه های مهربون و گرم اشک
گل حسرتو تو چشما می کارن
وقتی که غروب دلتنگی هامون
صدای اذون می آد تو کوچه ها
دلامون مثل پرنده ها می شه
می زنه پر ، تا بره ، سمت خدا
وقتی که شب می آد و ستاره ها
آسمونا رو چراغون می کنه
شب ، غم کهنه ی دلتنگی هارو
تو دل شاعرا مهمون می کنه .
وقتی که واژه ها آماده می شن
تا برامون غزلی ساز کنن
همه ی پنجره های بسته رو
سمت بیکرانه ها باز کنن
وقتی که «حضرت اسحاقی » ما
کتاب حافظشو وا می کنه
برای شاگردای کلاس عشق
غزلی دوباره معنا می کنه
من دلم می خواد تو بوم زندگی
بهارو دوباره نقاشی کنم
زیر پای لحظه های عاشقی
تمام کوچه رو آب پاشی کنم
گاهی گمــان نمـی کنـی و مـی شـود