دادگاه الفبا ( طنز )

الف. یا مختلس معروف از عنفوان کودکی به شغل شریف اختلاس مشغول بود. هر چهقدر در مدرسه معلمانش او را از این کار منع کردند فایدهای نداشت.
معلم: «الف. یا» بیا پای تخته.
تصویر «الف. یا» شطرنجی است.
«الف. یا» بلند میشود و میرود پای تخته.
معلم: بنویس: آب
«الف. یا» ماژیک را بر میدارد و روی تخته وایت برد مینویسد بابا.
معلم: این چیه نوشتی؟ بخونش.
«الف. یا»: نان.
معلم: تو کلاس چندمی؟
«الف. یا»: کلاس ششم.
معلم: چی بگم؟ برو بشین.
«الف. یا» ماژیک را داخل جیبش میگذارد و می رود که بنشیند.
معلم: اون ماژیک رو کجا میبری؟ بذار سر جاش.
«الف. یا»: سر جاشه آقا.
معلم: جاش روی وایت برده نه جیب تو.
«الف. یا»: جاش قبلا اونجا بود. الان من اختلاسش کردم.
معلم: من فکر کردم حواست نبود. حالا که اختلاسش کردی هیچی دیگه. برو بشین.
«الف. یا» میرود و سر جای خود مینشیند.
معلم: «جیم. دال» تو بیا پای تخته.
تصویر «جیم. دال» هم شطرنجی است: ما نمییاییم آقا.
معلم: چرا؟
«جیم. دال»: آقا «الف. یا» ماژیک رو اختلاس کرد دیگه چیزی نمونده که ما اختلاس کنیم.
معلم: «سین. جیم» تو بیا پای تخته.
«سین. جیم» که تصویرش شطرنجی شده است. میآید پای تخته و میرود تخته وایت برد را زیر بغل میزند.
«سین. جیم»: آقا ما این تخته رو اختلاس کردیم. خداحافظ.
«سین. جیم» از در کلاس خارج میشود.
معلم بلند میشود و در جیبهای شلوار خود را محکم میگیرد و از کلاس فرار میکند.
تو خونه هم دست از سر این «الف. یا» برنمیداشتن. همه اون رو از اختلاس منع میکردن. ولی اون اصرار داشت که به کارش ادامه بده تا در آینده یک مفسد شریف برای اجتماع بشه.
«الف. یا» وارد خانه میشود. مادر و پدرش روی مبل نشستهاند. تصاویر مادر و پدر هم شطرنجی است.
«الف. یا»: سلام.
مادر: سلام به روی ماهت «الف. یا»
پدر : سلام «الف. یا» جان. خسته نباشی. بیا ببینم امروز چیکار کردی؟
«الف. یا»: هیچی بابا. فقط تو کلاس تونستم یه ماژیک اختلاس کردم. تو حیاط مدرسه کیف پول ناظم مون رو اختلاس کردم. الانم چند تا شکلات و آدامس از بقالی اختلاس کردم.
پدر: همین؟! پسر من به سن تو بودم نصف موجودی یه بانکو اختلاس کردم. بجنب بابا. بجنب تا دیر نشده.
«الف. یا»: بابا زمون شما فرق داشت. الان دست زیاد شده. همینم کلی زحمت کشیدم تا تونستم اختلاس کنم.
پدر: با این وضع آخرش دله دزد میشی. برای یه مختلس بزرگی مثل من داشتن پسری مثل تو باعث سرافکندگیه.
مادر: خوبه. خوبه. بچه خسته است. اذیتش نکن. تو به سن این بودی دله دزدیام بلد نبودی، چه برسه به اختلاس. اگه از صدقه سری بابای من نبود هنوز یه کارمند بیعرضه بانک بودی.
پدر: خانم پدر شما اگه اختلاس بلد بود که الان تو زندان نبود.
مادر: اون به خاطر بیدقتیاش تو جا به جا کردن شونزده تا صفر ناقابل بود. حالا چند وقت دیگه آزاد میشه، با شهرام میره جزایر قناری.
پدر: تازه جعبه سیاه اختلاس رو هنوز نگرفتن وگرنه شونزده تا صفر بیست تا میشه.
مادر: خوب شد حلقهی مفقوده اختلاس هنوز مفقوده وگرنه معلوم نبود چه بلایی سر آقای خاص میاومد.
پدر: آنچه شیران را کند روبه مزاج، اختلاس است اختلاس است اختلاس. اگه میخوای مختلس خوبی بشی روباه صفتی یاد بگیر.
«الف. یا»: بابا من کار خودمو بلدم. شما به فکر خودتون باشین.
پدر: من دیرم شده باید برم.
پدر جیبهای خود را میگردد.
پدر: خانوم اون سوئیچ ماشین منو ندیدی؟
مادر: نه. دست خودت بود.
«الف. یا» (با لبخند): اختلاس شد، رفت.
پدر: یعنی چی اختلاس شد؟
«الف. یا»: بابا نمیخوای که بقیه اسم حلقهی مفقوده رو بدنن؟
پدر: نه پسرم. من میخواستم اونو امروز به خودت هدیه بدم. خوب شد که خودت برداشتی. آفرین حقا که پسر خودمی.
مادر: آفرین پسرم. تو در آینده اختلاسگر بزرگی میشی.
و این گونه بود که با تمام مخالفتهای اولیا و مربیان «الف. یا» دست به اختلاس زد و بعدش گرفتنش و کلی معروف شد. البته الان هی باید بره دادگاه و بیاد آبروشم بره. حالا مردم هر جا صورت شطرنجی ببینن، «الف. یا» رو میشناسن.
نویسنده علیرضا لبش
منبع : سایت تبیان
گاهی گمــان نمـی کنـی و مـی شـود