شمع مزار

شاعر : سید داود باقرزاده

دیدم که چه آتش زده برشمع مزاری
می سوزد و آهسته کند گریه و زاری

هر قطره چو افتاده زشمع نگرانم
یک خاطره را پیش رخ آورده زجانم

گفتم زچه می سوزی به تنهایی وزاری
گفتا که زهرزنده به جا مانده مزاری

اینان که دراین خوابگه آرام گرفتند
روزی همه از لعل جهان کام گرفتند

اکنون همه خاموش دراین کنج مزارند
افسوس زهر دانه که بی برگ و بهارند

می گفت و فنا می شد و آهسته و آرام
از پا به سرش سوخته از آتش آلام

درگوش من او لحظه آخر به وفا گفت
یاد آر که باید به چنین جاو مکان خفت