سارا سادات باختر

شاعر : سارا سادات باختر

 

آزادی

سرخ می‌رفت بـه جـنگ هـمة آبی‌ها
لرزه افتاد به دریاچه‌ی مرغابی‌ها

دلِ به دریا زَدَن از خـاطِـرِ آنهــا می‌رفت
خواب بودند و آب از سر آن‌ها می‌رفت

صَبر، کوهـی کـه از آن غُصـه فـرو می‌افتاد
درد، بی‌حوصله در بغض گلو می‌افتاد

دشت ،در هلهلة بــاد ،دگـــرگـون می‌شد
دل صحرا پس از این فاجعه‌ها، خون می‌شد

و شبــی که بـه غــم حـادثه ،جـولان می‌داد
خبر از سردی بی رحم زمستان می‌داد

نِیـزه کُفــر بـه ایــمانِ شـقایــق می‌زد
آتش حادثه بر جان شقایق می‌زد

برکه‌ها بـــود گِل آلـوده و بــی مرغـابی
بی کبوتر همه‌ی منظره های آبی

روز در سـیطرة ننگ و ســتم، گــم می‌شد
زندگی ،دستخوش قهر و تهاجم می‌شد

دستهایـــی به دعـــا رفت که اعـجاز کـند
یک نفر پنجره ها را به سحر باز کند

عشق پرواز از آن پنجره‌ها دیــدن داشـت
عشق پرواز فقط شرط نترسیدن داشت

همه دیــدند که جُز سنـگ در این صحرا نیست
و نوشتند" زمین جای کبوترها نیست"

شب، همان وقت که در دغـــدغة طوفان بـود
تن تبدار زمین ،منتظر باران بود

و زمان از نفـــس عشق معطــر می‌گشت
یک نفر از سفر آینه‌ها بر می‌گشت

یکی از آخــرِ آن جـاده خــبر می‌آورد
یکی انگار که سوغات سفر می‌آورد

خبر آورد" کَسی ، حـادثه ای در راه اســت
یک جهان قافله با بیرق او همراه است

می‌وزد سَمـت ِ شـما عِطرِ مسیحا امـشـب
رود، رفته است به پا بوسی دریا امشب"

خبرآورد که "دَسـت و دِل ِ دنیا خَسـته اسـت "
خبر آورد" ستم، بار سفر را بسته است"

مژده دادند کـه" طاغوت، فـراری شده اسـت
همه جا، عطر خمینی است که جاری شده است

دَسـتِ او پنجره‌ها را به سحر وا کرده است
جشنی از شعر و گل و آینه بر پا کرده است

حس پرواز از این پنـــجره دیــدن دارد
آسمان نیز خودش شوق پریدن دارد"

بـوی پیراهنِ یـوسف، همـه جا جـاری شد
زندگی، روی همین خاطره‌ها، جاری شد

زندگـی ،حـسِ نجیـب همـه آبی‌هاست
شعر آزادی دریاچه‌ی مرغابی‌هاست

بنـویـسیـد شکـستِ شـب و اهـریمـن را
خاطرات خوش سرسبزترین بهمن را

 

گنجینه‌ عشق

مرد ! ای غیرت خود ساخته در دوران‌ها !
لرزه انداخته نامت به دل بحران‌ها

باد با خود چمن پیرهنت را هم برد
چشم در راه تو ماندند ولی کنعان‌ها

ساربان ! ای به تنت جوشن خورشید بیا !
دزد پیدا شده در قافله‌ی انسان‌ها

دل ، سراسر همه حسرت شده و شانه‌ی عشق ،
خم شده از غم سنگین شدن تاوان‌ها

بی گمان خون علی ، باز به جوش آمده است
بر سر نیزه غریبند سرِ قرآن‌ها

عمر و عاصند که در دایره‌ها می‌رقصند
کفر ، سجاده به دست آمده تا میدان‌ها

چند وقتی است در این دایره سرگردانیم
قصه‌ی زلف پریشان تو را می‌خوانیم

باز انگار برامان ز خطر می‌گویی
ما ، سری از سر تأیید نمی‌جنبانیم

از تو دوریم ولی از سر مستی انگار
این دل گمشده را پیرو تو می‌دانیم

تو ببخشا اگر از روی جهالت گاهی
روح آرام تو را یکسره می‌لرزانیم

ساحل عشق اگر قدرت طوفان دارد
انقلابی است که در خون تو جریان دارد

باز با معجزه‌ی سبز خودت مهمان کن
ملتی را که به دستان تو ایمان دارد

میهنی را که به امضای تو در دیوانش
غزلی سوخته با نام " شهیدان" دارد

هر چه غم فتنه بریزد به سرش ، باکی نیست
وطنی که ز تو گنجینه‌ی عرفان دارد

او درختی است تناور که تبرها خورده
زخمی حادثه‌ها هست ولی جان دارد

سرنوشت خوش بیداری اسلامی‌ها
تا ابد خاطره‌ی "پیر جماران " دارد

پرچم صلح جهان هم به همه دوران‌ها
چشم بر" گلشن پر لاله‌ی ایران" دارد