باران

شاعر : مجید یوسفی

با لب تب زده فریاد ز داغم باران
جانم اتش شده از داغ فراغم باران

تو بیا باز به شهر دل من سخت ببار
یاورم کهنه رفیقم گل باغم باران

تو که رفتی همه جا خشک شد و باغ تکید
تو که رفتی غمی امد به سراغم باران

باغ از خشکی و از تشنگی و دوری تو
زرد شد خشک شد ای شمع و چراغم باران

وقت برگشتن و باریدن و عاشق شدن است
نظری کن به لب تشنه و داغم باران

بلبلان چلچله ها دودویکان درناها
همه رفتند پر از جمع کلاغم باران