سکوت - امیر محمدی ارکانی
سکوت
شاعر : امیر محمدی ارکانی
دلم چقدر می گیرد
وقتی به دار خفقان آویزانم !
نه اینکه حرفی برای گفتن نباشد …
نه ! نه ! نه ! …
ناگفته ها درون سینه ام بسیار است ،
ولی…
چه کنم ؟
تا چشم چپ کنم
هزار تهمت در انتظارم !
حرفهایم در حسرت رهایی
از زندان سکوت ،
بخاطر قضاوت زندانبان !!
آه… ای عمر سوخته ی من !
به رهایی فکر نکن …
حرفهایم را باید
در زندان سکوت حبس کنم
تا به ابد !
تنها به جرم راست بودن !!
به راستی حصار کدام زندان
به بلندای سکوت است ؟
آن هم سکوتی با طعم تلخ نبودن …
سکوتی از جنس سوختن و ساختن !
آری …
هم تو می دانی،
هم من –
و او خود بهتر !
چه بگویم ؟
چقدر حرف درون سینه دارم و باید سکوت کنم !
سکوتی به رنگ خواب
خوابی آشفته
سکوتی در زنجیر بغض
وقتی دیگر به خواب رفته است
پاهای برخواستنم …
خدایا ،
تا به کی سکوت کنم ؟
براستی این است تقدیر من ؟
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۱/۱۱/۲۵ ساعت 20:37 توسط محمد مرفه
|
گاهی گمــان نمـی کنـی و مـی شـود