سیر و گرسنه

شاعر : سید داود باقرزاده

اینجا همه یکسان و همه یکرنگ اند
بنگر که برابر همه زیر سنگ اند

اینجا نبود جای غرورو عصیان
یا جای شکمهای تهی از یک نان

اینجا همه عریان و همه در خوابند
محتاج دعا ،منتظری بی تابند

عاری بود اینجا ز مقام و شوکت
خان گشته گدا همچو گدا بی صولت

درچشم گرسنه ای نبینی رنجی
دردامن سیری تو نبینی گنجی

برتن نبود لباس ارزان و گران
یک جامه ببینی تو دراین جا و مکان

برپیکر افتاده نبینی فخری
اینجا بود از عاقبت ما قبری

عمری همه در حجله دنیا داماد
غافل زعروسی که به مکرش استاد

گر خان و امیری به جهان یا که گدا
یک سنگ تراشیده زما مانده بجا

حیف آنکه به خود غره شوی در سیری
افتاده ببینی و ره خود گیری