شکوه

شاعر : سید داود باقرزاده

گر شکوه کنم زروزگارم بد نیست
گر ناله کنم زحال زارم بدنیست

از اینهمه غصه های پر سوزو گداز
از دست غم تو جان سپارم بد نیست

با بغض شکسته از غم و درد فراق
بیرون روم از شهرو دیارم بد نیست

بی تابم و دلشکسته و پر غوغا
فریاد زنم که بی قرارم بد نیست

از جور زمانه گله دارم سوغات
گویم به دلم که شرمسارم بد نیست

تنهایم و در سکوت ماتم زده ای
اشکی زدوچشم و دل ببارم بد نیست

از آتش دل ناله چنین با غم و آه
پژمرده به گوشه ای برآرم بد نیست