یک عاشقانه خاکستری

شاعر : عبدالحمید ضیایی

... لرزشی نیست دگر در دل و دستانم ، آه !
آمده لحظه ی دیدار
ولی بیهوده

تا فراموش کنم
برخی از اندوه تو را
شد دلم
کوچه و بازار
ولی بیهوده ...

باز، دلتنگیِ تو
نان و شرابم شده است
هفتمین بوسه ی انکار؛ ولی بیهوده ...

گوش کن، می شنوی؟
سوت قطار عدم است
دوستت دارم؛ بسیار، ولی ....