کعبه

شاعر : احمد غفاری

نکنم شکوه که از دست تو دل در خون است
گر شکایت کنم از طالع نا میمون است

روز قسمت چه فتاده است ندانم که تو را
جام می سهم و مرا لقمه ی نان در خون است

چه گناه است مرا دست فلک داد اگر
این رخ زرد و تو را چهره چنین گلگون است

کم به جاه پدر و حسن خدا داد بناز
بر شمار آنچه ز سعی و عملت افزون است

فقر و ثروت نه به مال است بسا کم ز گداست
آنکه سر ما یه ی او بیشتر ا ز قارون است

چرخد ار چرخ دو روزی به مرادت هش دار
که بسی چرخش نو زیر سر گردون است

ای که امروز عنان است به دستان تو باش
فکر فردا که عنان از کف تو بیرون است

دست افتاده زپا گیر و ز حق مزد بخواه
هر که این کسب ندانست یقین مغبون است

از ره دل به طواف حرم دوست برو
کعبه دلهای مصیبت زده ی محزون است

نقطه ی اوج مبادا شودت مرز سقوط
” روشن “ این قاعده در کار جهان قانون است