تو - محمد علی یاری
تو
شاعر : محمد علی یاری
روز بود و گرم بود و من ؛
زیر سایه ی درخت های بید کوچه مان ،
ماندم و
تو هیچ وقت نیامدی .
شب شد و سکوت ریخت توی کوچه مان ،
و من
زیر نور آن چراغ های منتظر،
به هر صدای پای می شدم پر از امید دیدنت .
آمدند و رفتن و تو هیچگاه نیامدی .
و من ،
زیر نورآن چراغ کوچه مان ، تا سحر گریستم .
و بعد آن ،
ذهن من به سمت کوچ رفت .
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۹۱/۱۲/۰۵ ساعت 22:9 توسط محمد مرفه
|
گاهی گمــان نمـی کنـی و مـی شـود