تو

شاعر : محمد علی یاری

روز بود و گرم بود و من ؛

زیر سایه ی درخت های بید کوچه مان ،

ماندم و

تو هیچ وقت نیامدی .

شب شد و سکوت ریخت توی کوچه مان ،

و من

زیر نور آن چراغ های منتظر،

به هر صدای پای می شدم پر از امید دیدنت .

آمدند و رفتن و تو هیچگاه نیامدی .

و من ،

زیر نورآن چراغ کوچه مان ، تا سحر گریستم .

و بعد آن ،

ذهن من به سمت کوچ رفت .