ترانه های بی خواب - میترا خان آبادی
ترانه های بی خواب
شاعر : میترا خان آبادی
گاهی شبها ،وقتی که دیگر وقتی نبود
شب بو ، در شلوغی شب ،گم می کرد بویش را
ابر خاموش می گریست
و ماه نیمه عریان و بی حال
روی گُرده ی آسمان ، از حال می رفت
من ،با دستانی پوسیده و بی بار
آواره ی قهوه خانه های بی بند و بار
بر لبهایم بوتیمار
می خوانْد، آواز کهنه ی اسارت را
میان گیرو دار هیاهوی کاذبِ باد
بغضی آشنا
می خوانْد ،شعرهای باکر ه ام را
دور از چشم هرزه ی سرنوشت
در جوی خاطره های اصیل ،غسل می داد ،تن نحیفش را
کابوس ِعبوس و تیره ی ترانه های وحشی من
اسیر بود میان ِ مینای ستاره ای
که شاید به رستگاری می رفت
بر جبین ِ شرمزده ی ترانه هایم ، هجوم ِ رکود ِ اندیشه
می کاشت علفهای هرز ِ سکوت را
جان واژه در بستر ِ بستگی های مزمن ِمن
میان ِ سرگیجه های ثقیل و بی تاب
همان شبها که شب بو ،بی بو می مُرد
آفتاب را گم کرد و بیداری ،هم ، مُرد.
گاهی گمــان نمـی کنـی و مـی شـود