در انتظار مقدم خورشید خاورم - آیت دشتچی
در انتظار مقدم خورشید خاورم
شاعر : آیت دشتچی
رفته ز کف جوانیم و نیست باورم
خالی شده است از می امید ساغرم
با این دل شکسته و فریاد بی صدا
اندوهگین و خسته و بی یار ویاورم
گویند دم مزن ز غم و رنج زندگی
خواهم کنم سکوت،تحمل نیاورم
از جور روزگار نیاسوده ام دمی
غمگین و دل شکسته و آزرده خاطرم
درآرزوی همنفسی عمر من گذشت
آخر شکایت غم دل را کجا برم؟
خواهم که با امید شبم را سحر کنم
اندوه و رنج سایه فکنده است بر سرم
در این شب سیاه و غم انگیز و جانگزا
در انتظار مقدم خورشید خاورم
“آیت” اگرچه رفته جوانی ز دست من
امیدهاست در دل و شوریست در سرم
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۹۱/۱۲/۰۵ ساعت 22:37 توسط محمد مرفه
|
گاهی گمــان نمـی کنـی و مـی شـود