در انتظار مقدم خورشید خاورم

شاعر : آیت دشتچی

رفته ز کف جوانیم و نیست باورم
خالی شده است از می امید ساغرم

با این دل شکسته و فریاد بی صدا
اندوهگین و خسته و بی یار ویاورم

گویند دم مزن ز غم و رنج زندگی
خواهم کنم سکوت،تحمل نیاورم

از جور روزگار نیاسوده ام دمی
غمگین و دل شکسته و آزرده خاطرم

درآرزوی همنفسی عمر من گذشت
آخر شکایت غم دل را کجا برم؟

خواهم که با امید شبم را سحر کنم
اندوه و رنج سایه فکنده است بر سرم

در این شب سیاه و غم انگیز و جانگزا
در انتظار مقدم خورشید خاورم

“آیت” اگرچه رفته جوانی ز دست من
امیدهاست در دل و شوریست در سرم