مغرور

شاعر : عباس حاکی

تو را که کرده وجاهت ز خود چنین مغرور
چگونه من نشوم با صد آفرین مغرور

خدا وجود تو را با تمام خوبی ساخت
مشو چنین تو ز ترکیب دلنشین مغرور

بجاست در همه احوال با چنین شوری
اگر شوی تو ز اندام مرمرین مغرور

تو را ز فطرت آتش چه افتخار به خاک
که عاقبت شده ابلیس از همین مغرور

ز سحر دست سلیمان دهد اثر خاتم
مرا چه حسن که گردم از این نگین مغرور؟

نه هر که خلوت صحرا گزید می گردد،
به سان لالهُ خونین و آتشین مغرور

نبوده از تو دریغی ز عشق بر حاکی
مگر چه شد که شدی باز ، نازنین، مغرور؟