دریغ

شاعر : وحیده افضلی

با اشک در اندیشه ی لبخند نشستیم
گفتیم از آزادی و در بند نشستیم

یک عمر بدون کلک و حقه...دریغا

در دایره ی حیله و ترفند نشستیم

از بی هدفی خسته و ...با بی هدفی باز

در حسرت فردای هدفمند نشستیم

برخاسته بودیم که هرگز ننشینیم

خاموش! چنان کوه دماوند نشستیم

از شدت تلخی به ستوه آمده بودیم

دلخوش که به همسایگی قند نشستیم

گفتیم عقابیم! ولی گاه به حسرت

چون زاغ سر سفره ای از گند نشستیم

بی آنکه بدانیم که او هست! همینجاست!

هی منتظر لطف خداوند نشستیم

ای صبح بهاری ! تو ببخش و نظری کن

ما منتظرت در شب ِ اسفند نشستیم.........!