ن و القلم

شاعر : مجید یوسفی صفت

صفحه تا گشت پدیدار قلم پیدا شد
چون قلم دایره زد آدم و دم پیدا شد

راز این قصه نشد فاش که در حقه ی چرخ
زندگی بهر چه بین دو عدم پیدا شد

دایم ابلیس پی صید دل آدم بود
تا که دار جهان دام درم پیدا شد

دل چو در راه طلب بار توکل نکشید
در وجود من بیچاره منم پیدا شد

از همان روز که تدبیر شد افسون طمع
نفس قابیل حَکَم گشت و ستم پیدا شد

به گمانی که شود راست سخن های دروغ
بین یک تیره ی کذاب قسم پیدا شد

شادی آنروز که آمد به طربخانه ی دل
حلقه بر در نزده چهره غم پیدا شد

تا شناسد به جهان “یوسفی” آن ذات قدیم
حادث آمد به میان روی صنم پیدا شد