سوزش پنهانیم را حس نکرد

شاعر : سجاد سیف الذاکرینی

هیچ کس ویرانیم را حس نکرد
وسعت حیرانیم را حس نکرد

“آن که سامان غزل هایم ازوست”
“بی سر و سامانیم را حس نکرد”

ساکن جان بود و راز آگاه دل
این دل طوفانیم را حس نکرد

مرهم زخمم به دستش بود و او
سوزش پنهانیم را حس نکرد

مثل آن ماهی که در ساحل فتاد
جنبش و عطشانیم را حس نکرد

گوهری کمیاب بودم در کَفَش
حرمت انسانیم را حس نکرد

او که می آمد خدا در خانه بود
محفل عرفانیم را حس نکرد

مرغ جنت بودم اندر دام وی
طینت رحمانیم را حس نکرد

من بُدم پروانه گرد شمع او
طالع پیشانیم را حس نکرد

اشک هم وقتی زچشمانم چکید
دیده بارانیم را حس نکرد

خواند شعر عمر سیفی را ولی
مصرع پایانیش را حس نکرد