شعر باران

شاعر : عیار

خراب آباد دل، سامان ندارد
شکسته این دلم،تاوان ندارد

کویری خشک و سوزان گشته قلبم
لبانم شعری از باران ندارد

مسیری پیش رو دارم ولیکن
نمیدانم چرا پایان ندارد

محبت کرده ام، از عمق جانم
چرا این قلب من، خواهان ندارد

ازآن دردی که در روحم نهان است
همی دانم، دگر درمان ندارد

چنان زخم وجودم، عمق دارد
کزاین بدتر دگر امکان ندارد

زلال آبی ِ دریای قلبم
ز ناپاکی دگر مرجان ندارد

ازآن روزی که این قلبم شکسته
دگر خونی درآن جریان ندارد

دل پردرد عیاران نامی
توان ناله و افغان ندارد