صد بار اگر منعم کنی

شاعر : احمد غفاری

صد بار اگر منعم کنی یا باز داری
از نو کشم نازت که بی حد ناز داری

نرگس خجل گردیده از چشم خمارت
بس ناز در آن دیده ی غماز داری

دل مانده حیران در معمای نگاهت
در چشم مستت بسکه رمز و راز داری

میخانه می بندی به چشمی گر نگاهی
گاهی به مستی روی مردم باز داری

بر شانه ام آه ای همای بخت بنشین
تا کی به سر اندیشه پرواز داری

همچون مسیحا جان به جسم مرده ام بخش
ای آنکه در انفاست این اعجاز داری

خوش با همه عالم بسازی با من اما
دائم به جنگی و سری نا ساز داری

بیداد تو عشاق را در شور افکند
دستان چرا در پرده های ساز داری

جان و جوانی داد ” روشن “ تا که شاید
حرفی زعشق خود بر او ابراز داری