خاطرات تو

شاعر : میترا خان آبادی

یک نیمه شب زشت زمستانی

من بودم و سایه هایی مغشوش

کمی شعر بود و اندکی شعور و جامی شراب

یک پنجره ی شب زده و زخمی

و خیابانی که خالی بود از همهمه های جاری

خاطراتت را دور دهانم چرخاندم و تف کردم روی زمین

روزگار خندید و گفت مرا

چه غلطهای اضافی

بی درنگ ،نشاند دوباره در دلم

هر آنچه داشتم از آن بوته های خاردار لعنتی ..