باز امشب دل چه تنها مانده است
دست هایش در خدایا مانده است

سفره ی اندوهم امشب خالی از

اشک و آه و ای دریغا مانده است

یک تبسّم یک نگاه آشنا

در سکوت خانه ام جا مانده است

موج هایی آمد و او را ربود

چشم هایم سمت دریا مانده است

راز آن چشمان در خون خفته چیست

با من این تشویش و امّا مانده است

با غم و حسرت گذشت امروز من

روبرویم وهم فردا مانده است

شعله ی آهی و بغضی سر به زیر

یادگار این دل وامانده است