سفره اندوه
باز امشب دل چه تنها مانده است
دست هایش در خدایا مانده است
سفره ی اندوهم امشب خالی از
اشک و آه و ای دریغا مانده است
یک تبسّم یک نگاه آشنا
در سکوت خانه ام جا مانده است
موج هایی آمد و او را ربود
چشم هایم سمت دریا مانده است
راز آن چشمان در خون خفته چیست
با من این تشویش و امّا مانده است
با غم و حسرت گذشت امروز من
روبرویم وهم فردا مانده است
شعله ی آهی و بغضی سر به زیر
یادگار این دل وامانده است
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۹۱/۱۲/۱۸ ساعت 10:10 توسط محمد مرفه
|
گاهی گمــان نمـی کنـی و مـی شـود