یک صبح بر بامم بیا خورشید من بنشین - محمدرضا نصر
یک صبح بر بامم بیا خورشید من بنشین
شاعر : محمدرضا نصر
بیهوده می چینم بساط می گساری را
چیزی ندارم بشکند در من خماری را
می آئی و می بینی اما دست من خالی ست
میخوانی امشب از نگاهم شرمساری را
من عاشقی هستم که از ترس رقیبانش
می ریزد امشب در دل خود بیقراری را
ای دستهایت التیام درد های من
ای خوانده در گوشم نوای سازگاری را
غم ناله های هرشبم از این دل زخمی ست
کاری بکن مرهم شوی این زخم کاری را
یک صبح بربامم بیا خورشید من بنشین
شاید ببینم سایه ی از تن فراری را
در عشق تو از نوجوانی تا میانسالی
هی صبر کردم،آزمودم بردباری را
حالا تمام عشق بازان پاس می دارند
عشقی که بر تاریخ مانده یادگاری را
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۱/۱۲/۲۰ ساعت 21:21 توسط محمد مرفه
|
گاهی گمــان نمـی کنـی و مـی شـود