گونه ای دیگر - نسترن آموزگار
گونه ای دیگر
شاعر : نسترن آموزگار
دلم تنگ و آرزوی لحظه های دیرینه
و لحظه ای که هیچگاه نمی آید
و دست سردم نمایان می شود
و باز دلم تنگ
و باز دلم گرفته
به یاد گذشته های نزدیک
که طپش های قلبم چنان می زد
که خود نمی فهمیدم
و چنان انتظاری در وجودم
که دردها چه تسکینی داشت
غوغای گذشته دیگر نیست
فضای بسته ای با یک قلب آزرده
که هرگز درکش نکردم ونمی کنم
دوباره فکرم جرقه ای می زند
ولی دیگر سودی ندارد
قلبم از سنگ شده
و نگاهم سخت
و دردم بسیار
و اندوهم خاص
و گونه ای دیگر شده ام
که خود هم درک نمی کنم
در صدایم لغزشی
که نشانی از درد پنهان دارد
و غصه هایم که ریشه از گذشته دارد
و باز می بینم که گونه ای دیگر شده ام
باز هم دلم تنگ است
و چشمهایم می سوزد
و دنیای بی ثمرم دلم را می لرزاند
و اشک چشمهایم را نمی بینم
و کاش می دیدم و یا حس می کردم
ولی دیگر هیچ
نه عشق نه احساس نه انتظار
و حال وحال وحال
پس به آخرین ها می سپارمش
گاهی گمــان نمـی کنـی و مـی شـود