دفتری کهنه

شاعر : اشکان ماهری

پنداشته های غلطم را
در دفتری کهنه و در صفحه ای غبار گرفته
چنان گریستم
که جاری زلال بر دیده ی عالم
خون شد
آن چنان بی رحمانه
پرده ی رفاقت را درید و
زنجیر حقارت را
بر گردن نهاد
که در باور من
جز یک نقاب دروغ
جز ترانه ای زخمی
تصویرش نشد