شهر شب
از آب هاي خفته
سوسو مي زنند
: ستارگان امّيد چلچراغ روشن ِنيلوفران !*
آسمان شهر
ديرگاهي ست مرده ست !مهتابي نيست
ستاره اي نيست
آبي نيست
خورشيدي نيست
ابري
رعدي بادي برفي تگرگي نيستاميدي نيست
! مرگي ...*
كوچه به كوچه ي شهر را
بال مي زنمشب در تاريكي ،
گم شده ستچشمها
پاها را نمي شناسند...
شبِ شهر
مرا مي بلعد !گويي
رنگي مرا نيست مي كندامّا مي دانم
هميشه پشت ظلمت نوري هست !
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۹۱/۱۲/۲۵ ساعت 15:43 توسط محمد مرفه
|
گاهی گمــان نمـی کنـی و مـی شـود