از دارِ در آويخته ام ،‌ تا تو بيايي
با عشق در آويخته ام ، تا تو بيايي

بر گلشن خورشيد نگاهت به صد امّيد
از گور شب انگيخته ام ،‌ تا تو بيايي

در حسرت آواز پرستوي نگاهت
صد ديده خزان ريخته ام ، تا تو بيايي

شهري همه مشتاق شكوفايي شعرم
من از همه بگريخته ام ،‌ تا تو بيايي

از خاك تنم پاي تو رنجور نگردد !
عالم همه گل بيخته ام ‌، تا تو بيايي !

هم اوّل و هم آخر و هم ظاهر و باطن
من با تو در آميخته ام ، تا تو بيايي