مرگ

شاعر : عباس حاکی

جان را خدا سپرده به ما از برای مرگ
تا چون به سر رسید عمر فشانیم پای مرگ

دروازه عبور ز ترکیب خاک و آب
فصل رهایی است همه لحظه های مرگ

هرلحظه ای که می رود ازعمرپرشتاب
گامی است سوی دخمه بی انتهای مرگ

مرگ است انتهای هر بودنی که هست
آغاز دیگری است هم از ابتدای مرگ

در موج پر تلاطم دریای زندگی
دست نجات نیست بجز نا خدای مرگ

بی چون و بی چرا همه تسلیم مطلقند
راضی همه ز شاه و گدا از رضای مرگ

در جام زندگی همه زهرابه فزیب
جز راستی و حق نرود در رضای مرگ

چون دور زندگی به سر آید مجال نیست
دیگر بهانه نیست به چون و چرای مرگ

هشدارزندگی است هرآن وافعه که رفت
هرسازو نغمه ای است به عالم ندای مرگ

بگذار آشیانه و بگذر ز زندگی
حاکی به گوش جان شنوی چون صدای مرگ