بهار کو ؟

شاعر : احمد غفاری

بی تو به باغ زندگی ای گل من بهار کو
برسر شاخساردل جلوه ی برگ وبار کو

کو دگر آن نسیم خوش در دل شاخ وبرگها
عطر شکوفه گو چه شد بوی خوش بهار کو

زمزمه ی طراوتی نیست زطرف جویبار
نغمه ی شاد بلبلی برسر شاخسار کو

زیر سموم درد و غم مرد نهال آرزو
موج امید و زندگی در دل سبزه زار کو

خون چو دلم شقایقی کی بدمد به دشتها
چون دل داغدیده ام لا له ی داغدار کو

کوه تحمل مرا سیل غمت چو کاه برد
بر که پناه آورم ماءمن و غمگسار کو

آمدی زدست من رفت قرار و جان و دل
جان چه کنم چو می روی صبر و دل و قرار کو

می روی ونمی رود عشق توءام زسر به در
می گذری زمن ولی ازتو مرا گذار کو

بسته کمند زلف تو سخت به دست و بال دل
می کشدم به هر طرف در کفم اختیار کو

در مگشا که مرغ دل هست رضا به روز خود
خو به قفس گرفته را عزم و سر و فرار کو

مانده هنوز بار جان گر به تنم به بوی توست
ور نه قد خم مرا طاقت حمل بار کو

“روشن ” اگر زدوریت جان بدهد بعید نیست
بر دل بی شکیب او تاب فراق یار کو