احترامش بکنیم

شاعر : ایوب محمودی

احترامش بکنیم …

سنگ افتاده کنار لب جوی

و گِل نم زده در زیر هوایی مرطوب

تکه چوبی که ز یک خارکش افتاده به خاک

یا کلاغی که ته کوچه نشسته است غریب …

همه اند در خور اندیشه ناب!

احترامش بکنیم …

سنگ افتاده کنار لب جوی

فکر آن کودک بیچاره بُوَد

تا رود بردارد

زند اندر سر یک دزد دغل!

و گِل نم زده در زیر هوایی مرطوب

فکر آن است که روزی برسد

گُل سرخی ز میانش قدمی رخنه کند

تکه چوبی که ز یک خارکش افتاده به خاک

فکر آن است که یک زاهد پیر

برود بردارد و در سوی دگر اندازد

تا ثوابی گیرد!

و کلاغ

در سرش فکر شکار ماری است

که فتاده ست به زنبیلِ زنی!

همه اند در خور اندیشه ناب

احترامش بکنیم …