حقیقت های تلخ

شاعر : احمد غفاری

بیش ازین در گوش من از عشق او نجوا مکن
مصلحت اندیشی ای دل بر من تنها مکن

مشکلی دارم اگر تنها همین تنهایی است
مشکلم را ای دل دیوانه مشکلها مکن

دشمنی با من مکن ای دل بجای دوستی
دوستی یا دشمنی آخر بگو حاشا مکن

خسته ام از عشق و از رنج و عذاب عاشقی
هرچه خواهی کن تو با من عاشقم اما مکن

وه چه سختی ها کشیدم تا فراموشش کنم
داغ اورا تازه در عمق وجود ما مکن

سوختم تا آتش جان را فرو بنشانده ام
آتش خاموش را بار دگر بر پا مکن

گرچه آبادم به ظاهرباطنم ویرانه ایست
کن جوانمردی و مشتم پیش مردم وا مکن

رفت عمری تاکه آمد آبرو قدر ی به دست
بعد عمری آبرو داری مرا رسوا مکن

امتحان پس داده را باز امتحان کردن خطاست
بار دیگر امتحان بخت سیاهم را مکن

باز کن چشمان خود را بر حقیقت های تلخ
تکیه بر وهم و گمان و طالع و رویا مکن

سادگی بود و صداقت بود و آن شد حاصلت
فکر عشق و عاشقی با مردم حالا مکن

روز ” روشن ” جز پشیمانی نیاوردی به دست
قصد گوهر در شب تاریک ازین دریا مکن