آقا بساط آمدنت هم که جور شد

شاعر : مرتضی عباسی زاده

آقا بیا , بیا که زمان ِ ظهور شُد
دیگر بساطِ آمدنت هم که جور شُد

آقا بیا ببین که چه آمد به روزمان
باور کنید عاطفه از چشمه شُد

حتا برای لقمه ی نانی بجان هم
افتاده ایم و فاتح آن دستِ زور شُد

جمعی به نام پاکِ تو قداره بسته اند
اینجا بکام و خواستِ مشتی شرور شُد

دین را لباس کرده به بازی گرفته اند
دلها سیاه و نور خدا بی عبور شُد

آشی که پخته اند و به نامت نوشته اند
با روغنی غلیظ , چه اندازه شور شُد

اینجا سخن به قیمت جان میشود تمام
تنها فقط به عشق شما دل جسور شُد