می گذرد

شاعر : ایوب محمودی

عمـــر بی حاصل ما بین که چه سان می گذرد
مانده در کـــــــوچه عصیان و زمان می گذرد

یارب این قلب نگونســــــــــــار نگیرد نوری
ظلمت شب شده در جـــان و جهان می گذرد

عمـــــــــر ما رفته چو بادی که نمی آید باز
باورم نیست که این عمـــــر، چنان می گذرد

روز و ماه از پی هــــم بین که چه فریادزنان
همچو تیری که رهــــا شد ز کمان می گذرد

بر لب جـــــــوی نشستیم و ندیدیم که عمر
چون نسیمی اســت که از آب روان می گذرد

قلب مــــــــــــــــــا در طلب لذت دنیاست ولی
عمــر از این حسرتِ این عمرِ گران می گذرد

قلب مـــــــــــــــــا را هدف تیر زمان کرد ببین
همچو اسبی است که از تیر و سنان می گذرد

باورم نیست از این قافلــــــــــه باز آمدنش
شب تاریک و ره سخت و امـــــان می گذرد

آه از این دل که گرفته ســـت ره مکتب جان
بی خبر کاین همه عمــر از پی جان می گذرد

شاید امــــــــــروز ندانم که غباریست جهان
کز پی باد فنـــــــــــــــا رفته، نهان می گذرد

چون نشان از تــو نباشد غـــــــم نامت نشود
عمــــــر تو از پی این نام و نشان می گذرد

دوش از آن ناله مانــــــــی همه فریاد زدند:
عمر بی حاصل ما بین که چه سان می گذرد!