مردی که سازش را ...

شاعر : آرزو حاجی خانی

۱

مشتی از آب رودخانه
دردستان تو
بانگاهی پراز حس خواستن
وآبشارتنم
شانه به شانه ی تو
از لبه ی تختم سرازیرمی شود
پنجره ها خودرا
به آغوش هم می کوبند
کفشهایم راازپایم دربیاوری
من راحتتر از کوه بالا می آیم.

۲

مردی که سازش رااز گوشه ی آسمان برمی دارد
به فکر شکستن بغضهای نم دار
درگلوی پروانه هاست
ودررویایش
گوشه ی دامنم
آلاچیقی ست که همیشه
آرزوی داشتنش را داشته است
تنها تومی شنوی
اندیشه ی شعرم را
وآوازچوپانی
که قصدندارد
گوسفندانش را
در صحرارها کند
تنهاتو
آن مردی هستی
که آن روسری راکه دررامسرخریده بودم
به همتایش را
که از کیش برایم خریده ای
پیوندمی زنی
تنهاتو…
رقص همگون باد
درراستای زادگاه من وتو
ورود به آستانه ی شهریست
که عشق،پیراهنی از جنسیت برتن ندارد
به گونه ای که من
کاملیا راهر بهار
جای لبهای تومی بوسم.

۳

تحریک حس زنانه
جادوی دستان توست
که آخرین بازمانده ی
باغ های انگوراست
مشق کردن نامت
تنم را
خسته کرده است
ودستانم
از بس که نوشته اند
دهلیزهای تورا
نفس نفس میزنند
به خوابم ببر
وتاصبح رویارا
برایم
خوب آب پاشی کن