حلقه دل ها

شاعر : رضا کریمی

حدّ جدایی ها دگر گردیده فرسنگ
این روزها قهریم و فرداهایمان جنگ

چون خوشه ی پروین اگر دل های ما بود
اکنون شده بس دورتر از هفت اورنگ

از هم گریزان و همه دنبال ظلمت
ترسم جهان گردد ز غم دنیای بی رنگ

روزی سلامی حلقه ی دل ها به هم بود
امروز یا رسم است یا از روی نیرنگ

با دست دل بر چنگ مطرب دست می زد
مطرب که بی دل شد نزد دیگر به دل چنگ

آواز بلبل در کنار گل فریباست
دور از گلستان باشد آوای شباهنگ

دزدانِ گل در بوستان و غافلیم ما
آیینه های دل مکدّر گشته با زنگ

ما در پی دزدان و هریک خویش دزدیم
دزدی به همراه دگر دزدان فرهنگ

در زیر پا حق و به صورت حق به جانب
چون مجرمی که می زند بر دیگری انگ

بر دارِ ظلم و جورِ ما مهر و وفا شد
بر سر در باغ صفا گردیده آونگ

دل ها سیاه و دست ها آغشته با خون
تزویر کرده چهره را رنگین چو ارژنگ

ننگ جدایی چهره را بد رنگ کرده
رنگ محبت پاک خواهد کرد این ننگ

پندی ز من نشنیده جاهل گفت امروز
شاید توارد باشد این قافیّه ی تنگ

از سردی دوران رضا دل آهنین شد
پندش شده چون میخ بر دل ها ی چون سنگ