ای کاش می شد که - ابراهیم صادقی
ای کاش می شد که ...
شاعر : ابراهیم صادقی
حس کرده بودم که دلش گه گاه با من بود
آن دختری که چشمهایش، سبز روشن بود
می آمد و ده را گرفتار خودش می کرد
حتی درو ، حتی اگر که وقت خرمن بود
من را اسیر و واله و بیچاره تر می کرد
آن پیچ موهایی که تا نزدیک دامن بود
او عاشق ده ، عاشق گل چیدن از شاخه
یا توی شبدرها و دنبال دویدن بود
یک شب مرا تنها میان بی کسی بگذاشت
یادم نرفته آخرین شب های بهمن بود
در شهر کاشی ها و گنبد های آبی رنگ
او را دوباره دیدمش، حالا که یک زن بود
ای کاش می شد که فراموشش…ولی نه کاش
یک جرِئت تازه برای رگ بریدن بود
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۲/۰۱/۱۵ ساعت 18:28 توسط محمد مرفه
|
گاهی گمــان نمـی کنـی و مـی شـود