ای کاش می شد که ...

شاعر : ابراهیم صادقی

حس کرده بودم که دلش گه گاه با من بود
آن دختری که چشمهایش، سبز روشن بود

می آمد و ده را گرفتار خودش می کرد
حتی درو ، حتی اگر که وقت خرمن بود

من را اسیر و واله و بیچاره تر می کرد
آن پیچ موهایی که تا نزدیک دامن بود

او عاشق ده ، عاشق گل چیدن از شاخه
یا توی شبدرها و دنبال دویدن بود

یک شب مرا تنها میان بی کسی بگذاشت
یادم نرفته آخرین شب های بهمن بود

در شهر کاشی ها و گنبد های آبی رنگ
او را دوباره دیدمش، حالا که یک زن بود

ای کاش می شد که فراموشش…ولی نه کاش
یک جرِئت تازه برای رگ بریدن بود