بیا آغوش من باز است

شاعر : مهدی حسینی

اگر دلتنگ دیداری بیا آغوش من باز است
اگر خواهان دلداری بیا آغوش من باز است

اگر عهد نخستین را شکستی با من تنها
اگر آهی به دل داری بیا آغوش من باز است

تو ای آهوی تن زخمی به هنگامی که در دامی
خودت را بر که بسپاری؟بیا آغوش من باز است

بیا آه ای گنه کرده که شلاقی به دستم نیست!
تو مهرم را سزاواری بیا آغوش من باز است

اگر آشفته زلفت را کسی بر شانه نسپارد
مکن از بی کسی زاری بیا آغوش من باز است

پریشان گشته درخویشی چه رازی درغمست ای جان؟
اگر جویای اسراری بیا آغوش من باز است

ز مشعلهای گمراهی مپرس اسرار وصلم را
که هر کس ساخت بازاری بیا آغوش من باز است

اگر رنجور و در بستر شدی پژمرده و پرپر
در این بالین بیماری بیا آغوش من باز است

نخواندی ام شنیدم من خطاکردی ندیدم من
چو من کو آبروداری بیا آغوش من باز است

اگر مستی اگر کافر اگر بت ساز و دل غافل
مرا هرگونه پنداری بیا آغوش من باز است

ندارم کینه ای در دل اگر بر من جفا کردی
تو ای در قلب من جاری بیا آغوش من باز است

اگر نامردمی دیدی اگر پشتت شکست از غم
در این گرداب دشواری بیا آغوش من باز است

تو ای نزدیک دور از من بیا دریای نور از من
عجب یار وفاداری بیا آغوش من باز است

تورا اینگونه بخشیدم که خلقم را ببخشایی
از این بخشش سبکباری بیا آغوش من باز است