مانده ام انگشت بر لب روز و شب در کار عشق - مرتضی عباسی زاده
مانده ام انگشت بر لب روز و شب در کار عشق
شاعر : مرتضی عباسی زاده
درد سنگین , سینه غمگین .. باز هم اشعار ِ عشق
مانده ام انگشت بر لب , روز و شب در کار ِ عشق
عین و شین و قاف را , بالا و پائین کرده ام
عاقبت هم , سَر درآوردم از این اسرار عشق
چشم ظاهربین ما , از چشم دل افتاده پیش
عاشقان را جمله میبیند فقط , بَر دار ِ عشق
معنی عشق حقیقی چیست یا معشوق کیست؟
چشم ِ دل را بازتر کُن , بر در و دیوار ِ عشق
یار و مال و دیکری , بوی مجازی میدهند
در حقیقت هست اینجا نکته ی دشوار عشق
عشق غیر از ذاتِ حق , محکوم در اصل فناست
مطلبی ارزنده شُد حاصل در این گفتار ِ عشق
بیتِ آخر , جمع بندی میکنم مقصود را
نیست لایق عشق را , غیر از خدا دادار ِ عشق
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۲/۰۱/۱۸ ساعت 0:49 توسط محمد مرفه
|
گاهی گمــان نمـی کنـی و مـی شـود